تمام پرندگان اینجا هستند

تمام پرندگان اینجا هستند،شعری از آگوست هاینریش هافمن بود که در سال ۱۸۳۷ برای کودکان سروده شد.صد سال بعد این شعر شاد و بهاری ترانه ای شد که نگهبانان ،موزیسین های زندانی در اردوگاه های مرگ را مجبور می کردند آن را هنگام بدرقه ی هم بندیهای خود به سوی اعدام یا اتاق های گاز بخوانند. این آهنگ زیبای کودکانه را با این بک گراوند غم انگیز بخوانید

تمام پرندگان از قبل اینجا هستند،

تمام پرندگان،

با موسیقی و آواز

با سوت و چهچهه

بهار اکنون سر می رسد

با آهنگ و صدا

چقدر بامزه اند

چه سریع و شاد

زاغ و فنچ و سار

و فوج فوج پرندگان

برای شما سالی خوش، سلامت و برکت آرزو می کنند.

ما اکنون آنچه را که به ما می‌گویند به دل می‌گیریم

ما هم می‌خواهیم شاد باشیم،

مثل پرندگان کوچک،

اینجا و آنجا،

بیرون و اطراف،

آواز بخوانیم، بپریم، شوخی کنیم

#ترجمه شعر از روی ترجمه ی ترکی از #ماردین_امینی #تاریخ #تاریخ_هنر #ادبیات #فلسفه #موسیقی

داستان کوتاه

مرد سرنوشت نمیخواست به خانه برود اما رفت.

رفت تا فامیل درجه یک و دو و فامیلهای بدون درجه،مثل کارآموزان اتاق عمل دورش چنبره بزنند و با لذتی که یک هنرمند از کشیدن قلم مو روی بوم میبرد بدنش را با برشهای ظریف و از پیش طراحی شده بشکافند.بدون تزریق بی حسی،زجرهای خودخواسته اش را کنار زده و روی وزن و ابعاد ارگان ها متمرکز شوند.

باجناق توی گوش همسرش بگوید:"این فرصتی است که هر هزار سال یک بار به دست می آید" و مرد سرنوشت توی دلش بگوید؛"هر پنج هزار سال یک بار"_باجناق با پنس و کمی پنبه ی مطهر این کلمات و سایر کلمات نامفهوم را از دلش پاک کند و تهاجمی گسترده آغاز شود.

پدر از مغز شروع کند و مغز ابژه را با مغز گوسفندهایی که هنگام پختن کله پاچه همیشه سهم اوست مقایسه کرده و با محاسباتی دقیق پس از گرفتن مخرج مشترک اعلام کند ،از نظر ابعاد فیزیکی مغز ابژه از مغز گوسفند کوچکتر است اما از نظر وزن سنگینتر... و بلافاصله جهت رفع سریع تناقضات نامتناسب دستش را به سمت پرستار دراز کند.مادر با سرعت بادبزن کباب پزی را کف دستش گذاشته و دکتر با شدت شروع به باد زدن کند تا با ایجاد طوفانی سهمگین مارکس بزرگ و مارکس های ریز و درشت ضمیمه اش از فرورفتگی های عمیق بیرون بریزند،سبیل های دالی مقاومت کنند و پدر شدت طوفان را بالاتر ببرد و بعد از عمل موفق و بررسی مجدد،وزن مغز را که کمی از نرمال گوسفندها پایینتر آمده را با کلماتی دم دستی و آواهایی مثل بع پر کرده و درش را با دقت و جدیت طوری ببندند که دیگر چیزی از کانال مانش عبور نکند.

مرد سرنوشت حال فرانسه ای را داشت که در اوج حملات نازی ها،سرنوشتش را به مارشال پتن سپرده اند،و حالا هر کس هر جور دلش میخواست وصله اش میزد.همسرش دو دستی ،پاریس را گرفته بود تا خدای نکرده برج ایفل صدمه نبیندمادر بندر دانکرک را برای تخلیه اضطراری آماده میکرد،و باجناق در جستجوی شکاف های موجود در خط ماژینو بود.

مرد سرنوشت با صدای بلند گفت؛هر پنج هزار سال یک بار

باجناق شکاف های خط ماژینو را کشف کرد

توی سر مرد سرنوشت،یک نفر داشت می خندید به احمق هایی که خبر نداشتند او از مغز فایل پشتیبان گرفته است،احمق هایی که حتی خبر نداشتند چه بر سر موسولینی آمد

👈این ضیافت ادامه خواهد یافت در زمان و مکان مناسب

پانوشت:موسولینی قبل از سخنرانی اعلام جنگ به متفقین،خطاب به کنت چیائو گفت؛این فرصت هر پنج هزار سال یک بار به دست می آید.

پانوشت؛مرد سرنوشت لقبیست که چرچیل در خطاب به مارشال دوگل استفاده کرده

خط ماژینو و بندر دونکرک را هر کس دوست داشت خودش بخواند.

داستان ربطی به جنگ جهانی ندارد. داستان به هر جنگی ربط دارد

#داستان_کوتاه #ماردین_امینی

#تاریخ #رمان #ادبیات #چرچیل #مارشال_دوگل

مرد سرنوشت نمیخواست به خانه برود اما رفت.

رفت تا فامیل درجه یک و دو و فامیلهای بدون درجه،مثل کارآموزان اتاق عمل دورش چنبره بزنند و با لذتی که یک هنرمند از کشیدن قلم مو روی بوم میبرد بدنش را با برشهای ظریف و از پیش طراحی شده بشکافند.بدون تزریق بی حسی،زجرهای خودخواسته اش را کنار زده و روی وزن و ابعاد ارگان ها متمرکز شوند.

باجناق توی گوش همسرش بگوید:"این فرصتی است که هر هزار سال یک بار به دست می آید" و مرد سرنوشت توی دلش بگوید؛"هر پنج هزار سال یک بار"_باجناق با پنس و کمی پنبه ی مطهر این کلمات و سایر کلمات نامفهوم را از دلش پاک کند و تهاجمی گسترده آغاز شود.

پدر از مغز شروع کند و مغز ابژه را با مغز گوسفندهایی که هنگام پختن کله پاچه همیشه سهم اوست مقایسه کرده و با محاسباتی دقیق پس از گرفتن مخرج مشترک اعلام کند ،از نظر ابعاد فیزیکی مغز ابژه از مغز گوسفند کوچکتر است اما از نظر وزن سنگینتر... و بلافاصله جهت رفع سریع تناقضات نامتناسب دستش را به سمت پرستار دراز کند.مادر با سرعت بادبزن کباب پزی را کف دستش گذاشته و دکتر با شدت شروع به باد زدن کند تا با ایجاد طوفانی سهمگین مارکس بزرگ و مارکس های ریز و درشت ضمیمه اش از فرورفتگی های عمیق بیرون بریزند،سبیل های دالی مقاومت کنند و پدر شدت طوفان را بالاتر ببرد و بعد از عمل موفق و بررسی مجدد،وزن مغز را که کمی از نرمال گوسفندها پایینتر آمده را با کلماتی دم دستی و آواهایی مثل بع پر کرده و درش را با دقت و جدیت طوری ببندند که دیگر چیزی از کانال مانش عبور نکند.

مرد سرنوشت حال فرانسه ای را داشت که در اوج حملات نازی ها،سرنوشتش را به مارشال پتن سپرده اند،و حالا هر کس هر جور دلش میخواست وصله اش میزد.همسرش دو دستی ،پاریس را گرفته بود تا خدای نکرده برج ایفل صدمه نبیندمادر بندر دانکرک را برای تخلیه اضطراری آماده میکرد،و باجناق در جستجوی شکاف های موجود در خط ماژینو بود.

مرد سرنوشت با صدای بلند گفت؛هر پنج هزار سال یک بار

باجناق شکاف های خط ماژینو را کشف کرد

توی سر مرد سرنوشت،یک نفر داشت می خندید به احمق هایی که خبر نداشتند او از مغز فایل پشتیبان گرفته است،احمق هایی که حتی خبر نداشتند چه بر سر موسولینی آمد

👈این ضیافت ادامه خواهد یافت در زمان و مکان مناسب

پانوشت:موسولینی قبل از سخنرانی اعلام جنگ به متفقین،خطاب به کنت چیائو گفت؛این فرصت هر پنج هزار سال یک بار به دست می آید.

خط ماژینو و بند دونکرک را هر کس دوست داشت خودش بخواند.

#داستان_کوتاه #ماردین_امینی

#تاریخ #رمان #ادبیات #چرچیل #مارشال_دوگل

مرد سرنوشت نمیخواست به خانه برود اما رفت.

رفت تا فامیل درجه یک و دو و فامیلهای بدون درجه،مثل کارآموزان اتاق عمل دورش چنبره بزنند و با لذتی که یک هنرمند از کشیدن قلم مو روی بوم میبرد بدنش را با برشهای ظریف و از پیش طراحی شده بشکافند.بدون تزریق بی حسی،زجرهای خودخواسته اش را کنار زده و روی وزن و ابعاد ارگان ها متمرکز شوند.

باجناق توی گوش همسرش بگوید:"این فرصتی است که هر هزار سال یک بار به دست می آید" و مرد سرنوشت توی دلش بگوید؛"هر پنج هزار سال یک بار"_باجناق با پنس و کمی پنبه ی مطهر این کلمات و سایر کلمات نامفهوم را از دلش پاک کند و تهاجمی گسترده آغاز شود.

پدر از مغز شروع کند و مغز ابژه را با مغز گوسفندهایی که هنگام پختن کله پاچه همیشه سهم اوست مقایسه کرده و با محاسباتی دقیق پس از گرفتن مخرج مشترک اعلام کند ،از نظر ابعاد فیزیکی مغز ابژه از مغز گوسفند کوچکتر است اما از نظر وزن سنگینتر... و بلافاصله جهت رفع سریع تناقضات نامتناسب دستش را به سمت پرستار دراز کند.مادر با سرعت بادبزن کباب پزی را کف دستش گذاشته و دکتر با شدت شروع به باد زدن کند تا با ایجاد طوفانی سهمگین مارکس بزرگ و مارکس های ریز و درشت ضمیمه اش از فرورفتگی های عمیق بیرون بریزند،سبیل های دالی مقاومت کنند و پدر شدت طوفان را بالاتر ببرد و بعد از عمل موفق و بررسی مجدد،وزن مغز را که کمی از نرمال گوسفندها پایینتر آمده را با کلماتی دم دستی و آواهایی مثل بع پر کرده

شعر و ....

گداوندا...
صدایت می زنم اما
تو خود محتاج خیراتی و دستت توی جیب ماست
معاف از مالیاتی،بی نیاز از بیمه و سوبسید و یارانه
دو قرت و نیمت اما همچنان برجاست ...

پانوشت؛ بقیه ش تا اطلاعات ثانوی مشمول خودسانسوریه
ولی شما بخوانید ...

#شعر #ماردین_امینی
#غزل_پست_مدرن

نقش نابغه ی منزوی را بازی نکنید

"نقش نابغه ی منزوی را بازی نکنید"

اومبرتو اکو،با این جمله به نویسندگان جوان پپیشنهاد میکند که از اساتید باتجربه و انسانهای خوش ذوق اطراف خود نظر بخواهند و بازخورد آثارشان را بسنجند. البته این به آن معنا نیست که با هر تاییدی فکر کنیم خدای ادبیات شده ایم و با هر انتقادی فکر کنیم کارمان بی ارزش است.

با این حال متاسفانه انحصارگرایی و سانسور حاکم بر فضای ادبیات باعث شده استعدادهای درخشانی به حاشیه و کنج انزوا کشیده شوند.که نتیجه اش را به وضوح در سطح ادبی آثار موجود در بازار میبینیم. هزاران هزار کتاب چاپ میشود که درصد ناچیزی از آنها کیفیت و ارزش مطالعه دارند و مابقی در کنج خانه ور دل نویسنده و ناشر محکوم به خاک خوردن هستند.

حیف درختهایی که بریده شد تا این به اصطلاح دلنوشته های عزیزان چاپ شود.

با این حال،نقش نابغه ی منزوی را بازی نکنید،که در اتاق تاریکی خودتان را حبس کنید و سیگار بخورید...همدیگر را پیدا کنید،برای هم شعر و داستان بخوانید و از کسانی که سرشان به تنشان می ارزد،نظر بخواهید.و رشد کنید

روزی جوانه می زنید،روزی شکوفه می دهید،روزی به ثمر می نشینید

و روزی میرسد که این فضای مه آلود را بشکافید

#اومبرتو_اکو

#ماردین_امینی #ادبیات #نقد_ادبی #سانسور

روابط کوردها و روسیه در دو قرن اخیر

پوشکین در کتاب سفر به ارزروم که خاطراتش در همراهی با ارتش روسیه در جنگهای قفقاز است از برخوردی که با کوردهای ایزدی داشته چنین مینویسد:

بیگ های هنگ های مسلمان در چادر ژنرال رایوسکی جمع شده بودند؛ و گفتگوی ما از طریق مترجم انجام شد.در ارتش ما مردم ماوراء قفقاز هم بودند.ساکنان سرزمین‌هایی که اخیراً فتح شده‌اند، و کنجکاوی زیادی درباره آن‌ها وجود داشت، نگاهی به ایزدی‌ها انداختم که در شرق به شیطان پرستان شهرت دارند، حدود سیصد خانواده از آنان در پای آرارات زندگی می‌کنند که حاکمیت روس‌ها را به رسمیت شناخته اند. رهبر آنها، مردی قد بلند با شنل قرمز و کلاه سیاه بود که گاهی با تعظیم نزد ژنرال رایوسکی، فرمانده کل سواره نظام می آمد. او به سؤالات من پاسخ داد که شایعه پرستش یزیدی ها از شیطان افسانه ای توخالی است؛ اینکه آنها به خدای واحد ایمان دارند؛ اما طبق شریعت آنها لعن و نفرین شیطان ناپسند شمرده می شود، زیرا او اکنون پشیمان است،و شاید زمانی بخشيده شود، زيرا رحمت خدا حدی ندارد. اين توضيح به من اطمينان بخشيد.من براي يزيديان از اينكه شيطان را نمی پرستند بسيار خوشحال شدم و خطاهای آنها به نظر من بسیار قابل بخشش می نمود.

در سال 1827، روسیه برای حمایت از یونانیانی که علیه حکومت ترکیه شورش کردند، با انگلیس و فرانسه ائتلاف کرد.

اما مشکلاتی درباره تقسیم سرزمینها پیش آمد،که چه کسی حاکم تنگه‌های بسفر می‌شود،چه کسی دریای سیاه را کنترل می‌کند، و چه کسی حق مدیریت مناطق شرق آناتولی را خواهد داشت.وزارت امور خارجه روسیه به این نتیجه رسیده بود که "عنصر مسیحی قفقازی" هنوز قادر به کنترل سرزمین های شرقی امپراتوری عثمانی نیست.در همین راستا، کمیته موسوم به 1827 برای مثال پیشنهاد کرد هشتاد هزار قزاق اوکراینی را با خانواده هایشان در مرزهای ایران و ترکیه اسکان دهند تا کمربند حفاظتی ایجاد شود.و یا اسکان مسیحیان مشمول خدمت سربازی از طرح های دیگر بود. با این حال، کنت پاسکویچ از فرماندهان اصلی جنگ های قفقاز طرح متفاوتی را به امپراتور پیشنهاد کرد،که تنها به عنصر ملی محلی تکیه کند. از این رو سن پترزبورگ تصمیم گرفت به کردهای ساکن منطقه توجه کند.

این اتفاقات در دوران جنگهای قفقاز نقطه ی عطفی در روابط کردها و روسیه بود که در دویصت سال اخیر بالا و پایین زیادی به خود دیده است.ولیکن تاریخ در نهایت به کردها آموخت که روسیه دوست قابل اعتمادی نیست.

حال دیگران خواهند بیاموزند و خواهند خود ببینند...

پانوشت؛البته باید به این مساله اذعان داشت که روسیه نقش بزرگی در حفظ فرهنگ و تاریخ کوردی داشته است و منابع ارزشمندی برای مطالعه درباره کوردها در آرشیوهای روسیه گردآوری شده اند.

#ماردین_امینی #روسیه #پوشکین #تاریخ #ادبیات

جوجه تیغی به محض ورود به اتوبان،مرگ را به جان میخرد. جوجه تیغی استعاره ایست که ژاک دریدا برای تعریف شعر به کار میبرد.

از نظر دریدا : شعر همان جوجه تیغی است که به راه می افتد. «مطلق، منزوی،چون حلقه ای که دور خودش جمع شده است» و هر لحظه ممکن است له شود پیش از آنکه به آن سوی جاده(به مخاطب) برسد.

شعر به دلیل ماهیت ماورایی و معماگونه اش میل به ناملموسی دارد.همانگونه که جوجه تیغی به دلیل خارهایش.و البته هر دو در سفرند،شعر با استفاده از شاعر در عبور از نیستی به هستی است و جوجه تیغی در مسیر عبور از اتوبان.و هر دو در این سفر با احتمال نابودی روبرو هستند...

شاید به همین دلیل شیمبورسکا میگوید" مهم ترین چیزی که یک شاعر باید داشته باشد سطل زباله است."

برنامه سفر است:از انتزاع درونی تا جسمیت یافتن شعر و اکثر شعرهایی که در این مسیر نهایتا به سطل زباله تعلق دارند.

این نکته برای یک شاعر حیاتی است که تشخیص دهد کدام شعر و کجای شعر به سطل زباله تعلق دارد.

دریدا برای تعریف ویژگیهای شعر در دو جمله،این دو مورد را برگزیده است

۱.صرف نظر از طول آن،شعر باید مختصر باشد (ایجاز)برای صرفه جویی در حافظه،

۲.شعر با قلب سر و کار دارد پس باید قلب را به تکاپو بیاندازد،

شاعرانه آن چیزی است که ما می خواهیم با قلب و احساسمان از دیگران بیاموزیم.

دریدا میگوید :معلوم است که شعر دنیا را نجات نخواهد داد.اما جرقه شکست را شعله ور می کند، در واقع خواندن شعر، شنیدن نزدیک شدن فاجعه است.

افلاطون شاعران را از آرمانشهر خود تبعید کرده است،چهره شاعر که از بازگشت او به آرمانشهر افلاطونی جلوگیری شده،در جاده ها سرگردان می شود با ظاهری شبح مانندو غریب، بی قرار می شود و آنچه را از خاطرات گم شده به یاد می آورد بازگو میکند، وظیفه اش اخطار دادن، اخطار دادن و شنیده نشدن است، زیرا او نه نامی دارد،نه چهره ای و نه حتی به سرشماری تعلق دارد.

سپس شعر رویای تزئین را در دیگران بیدار می کند. "برای اینکه این ضرب المثل از قلب شما عبور کند." اینقدر مزخرفات، کسانی که خود را ضروری اعلام می کنند خواهند گفت. اما همانطور که الیاس کانتی گفته است، "هیچ کس امروز شاعر نخواهد بود اگر به طور جدی در حق خود برای شاعر بودن شک نداشته باشد". تجربه شاعرانه و شاعرانه ، همانطور که دریدا ترجیح می دهد، ما را به شناخت قلبی که نمی دانستیم، که در داشتن آن شک داشتیم، هدایت می کند تا بتوانیم آن را بیاموزیم.

پسوآ می گوید: «شعر احساسی است که با ریتم از طریق اندیشه بیان می شود». آنچه در فرکانس های نزدیک به قلب می تپد در اعماق حافظه به خاطر سپرده می شود.

؛ جوجه تیغی، وقتی به توپ خم می شود، فوراً خود را کور می کند، «پر خار، آسیب پذیر و خطرناک، حسابگر و ناسازگار (با خم شدن در توپ، احساس خطر در جاده، خود را در معرض تصادف قرار می دهد).

هیچ شعری بدون حادثه نیست، شعری نیست که مثل زخم باز نشود، اما زخمی هم نگشاید.»

علاوه بر این، جوجه تیغی حیوانی نیست که برای سیرک،نمایش و بناهای تفریحی مناسب باشد. نه شعر هرگز آنقدر اهلی نیست که بتوان ان را به نمایش واداشت.هر ۰ند متواضع و چسبیده به زمین است اما همچنان تیز و برنده است و برای لمس آن باید زخم خارهایش را پذیرفت .

و در پایان به قول الیاس کانتی " هیچکس امروز شاعر نخواهد بود اگر به طور جدی در حق خود برای شاعر بودن شک نداشته باشد."

#دریدا #شعر #ادبیات #فلسفه #ماردین_امینی

#جامعه_شناسی #افلاطون #شیمبورسکا #فوکو #الیاس_کانتی

متن فوق با رجوع به مقالات مختلف از دریدا و یا در نقد او نوشته شده و از آنجا که مقاله اصلی شعر چیست از دریدا به زبان فارسی در دسترس نیست و من هم پیدا نکردم سعی کردم تا حد ممکن مختصر و مفید بنویسم.هر چند توضیح دقیق مساله کمی پیچیده بود.باشد که مفید باشد