خونه مون یه جاست که روستایی ها بهش میگن شهر و شهری ها بهش میگن دهات.خلاصه یه چیزی مثل برزخ.و من خوشحالم که واسه تعطیلات تابستون اومدم روستا خونه ی پدربزرگ.هر چند توی خونه بیشتر مادربزرگو میبینم ولی اسم اینجا خونه ی پدربزرگه.نمیدونم چرا.کسی درباره این چیزا حرفی نمیزنه.به جز من. منم الان وقت ندارم چون امشب جمعه ست و جمعه شبا توی روستا جنب و جوشی برپاست که شبای دیگه خبری ازش نیست.زود شامو میخورم و خودمو میندازم بیرون.کسی نمیپرسه کجا میری این وقت شب چون جمعه ست و مقصد معلومه. 

خودمو میرسونم پیش عارف و فرشاد که لب رودخونه منتظرن تا با هم بریم خونه عسکر.چون امشب جمعه ست و فیلم لینچان پخش میشه. دو سه تا تلویزیون بیشتر توی روستا پیدا نمیشه و خونه ی عسکر تنها خونه ست که هم تلویزیون داره و هم ما رو راه میدن.

چند نفری زودتر اومدن و کوچیک و بزرگ نشستن روبروی تلویزیون قرمزی که به باطری تراکتور وصلش کردن تا وقت فیلم روشنش کنن. 

هنوز وقت هست و بچه ها سر تقسیم نقش ها درگیرن.به خصوص سر اینکه کی لینچانه بحث بالا میگیره. من نقش کائوچیو رو برمیدارم و میکشم بیرون گود .آخه اصلا هوسان یانگ نداریم وگرنه حاضر بودم با همه اینا دوئل داشته باشم.بالاخره حدودا هفت هشت تا لینچان در میاد از گفتگویی که نهایتا به توافق جامعی نرسیده.

تلویزیون روشن میشه و تمام انسانهای ساکن زمین سکوت میکنن. به جز خالو که وقتی لوتو دوتا دوتا آدمای دشمنو به هم میکوبه خر کیف میشه و صداهای عجیب غریبی از خودش درمیاره.هیجان بالا میگیره،یه اسب از دور میاد.مطمئنم هوسان یانگه. از صد کیلومتری میشناسیمش .بیا بیا. بتاز...

نزدیکتر که میاد تلویزیون خاموش میشه.باطری تموم شده. بعد کمی آه و ناله و همهمه و انتظاری که همه میدونیم نتیجه ای نداره یه تکونی به خودمون میدیم و راه میافتیم طرف خونه. 

بحث سر اینکه کی لینچانه بیرون کش پیدا میکنه و دار و دسته ی اینور رودخونه ای ها با اونور رودخونه ای ها به جون هم میافتن.حواسشون به کائوچیو نیست و من حواسم به طویله ست که یه دختره رفت توش...

که بجه ها صدام میزنن..: محو 

چیه؟ 

بزن 

یه سنگ بر میدارم و میزنم وسط فرق یکی از لینچانا .شایدم تای سانگ بود. نمیدونم 

دستامو میزارم توی جیبم و میرم طرف خونه ی پدربزرگ تا زود بخوابم. میدونم فردا خودِ امپراطورم بیاد نمیتونه منو از مجازات سری که شکستم نجات بده. و من فکرم هنوز پیش هوسان یانگه که اون وقت شب رفت طویله 

نوشته ماردین امینی 

پانوشت‌.

جنگجویان کوهستان که در بین فارسی زبانان با نام لیان شان پو نیز شناخته می شود، سریالی‌ست ژاپنی که اوائل دهه ۱۳۷۰ شمسی از شبکه یک سیما در زمان VHF پخش می‌شد 

لینچان نقش قهرمان و چهره ی مثبت 

کائوچیو نقش شیطانی و ظالم 

هوسان یانگ دختر جنگجو و جذاب و عضو گروه لینچان